رضا منصورنیـا

کارشناس ارشد مدیریت رسانه

فلسفه سیاسی ارسطو

سه شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۰۰ ب.ظ

 

گذری بر زندگی ارسطو :

ارسطو (384 - 322 پیش از میلاد) ؛ فیلسوف یونانی ، منطق دان، و دانشمند زمانه خود بود که در کنار استاد خود افلاطون، به عنوان یکی از متفکران باستانی با نفوذ در بخشی عمده از زمینه های فلسفی، از جمله نظریه سیاسی به شمار می رفت. او در شهر (استاگیرا) واقع در شمال یونان به دنیا آمد. پدر او پزشک و مادرش ماما در دربار پادشاه مقدونی بودند . دوران تحصیل خود را در آکادمی افلاطون در آتن آغاز و تحت تعالیم این فیلسوف بزرگ قرار گرفت . پس از مرگ افلاطون او آتن را ترک گفت  تا برای انجام تحقیقات فلسفی و بیولوژیکی به آسیای صغیر و لزبوس برود . سالها بعد از آن و از آنجا که ارسطو در اغلب رشته های زمانه خود مسلط و مشهور بود ،  توسط شاه فیلیپ دوم مقدونی دعوت شد تا به عنوان معلم پسر جوان خود (اسکندر کبیر) مراتب تعلیم و تربیت او را برعهده گیرد . اسکندر پس از پدرش، تثبیت برنامه های حملات ، کشور گشایی ها و فتوحات یونانی را پیگیری کرد که از آن جمله می توان به  حمله به امپراتوری فارسی اشاره نمود. در این میان ارسطو به عنوان یکی از دوستان نزدیک نایب السلطنه مقدونی به آتن بازگشت . در این زمان (335-323 پیش از میلاد) عمده فعالیت او نویسندگی شد که حاصل آن کتب بزرگ او، از جمله سیاست گردید . هنگامی که اسکندر به طور ناگهانی فوت کرد، ارسطو به دلیل ارتباطات خود در دربار مجبور به فرار از آتن شد و چندی بعد نیز خود از دنیا رفت . به نظر می رسد علوم مختلف در زندگی ارسطو  از دریچه های مختلف از تفکر سیاسی تاثیر گرفته است .

 از منظر ارسطو ، منشا پیدایش دولت ، امری طبیعی است و ناشی از میل ذاتی و طبیعی انسان به جمع گرایی و اجتماع است . فلسفه سیاسی ارسطو ریشه در متافیزیک او دارد . او جهان را در حال شدن از قوه به فعل می داند،  هستی از ماده بی صورت شروع و به فعل بی ماده پایان می یابد و غایت تمام موجودات را هدفی والا می داند . ارسطواز این تعلیم در توجیه سیر تکاملی زندگی اجتماعی بشر استفاده می کند نخست فرد است و نیاز های زیستی خود را برآ ورده می کند سپس میل جنسی است و ازدواج مطرح می شود و بعد فرزندان و نوادگان وعشیره و دهکده درست می شود . کامل ترین مرحله اجتماعات آدمیان، اجتماعى است که از فراهم آمدن چندین دهکده پدید مى آید. جامعه اى که سرانجام از فراهم آمدن چندین دهکده پدید مى آید (شهر) نام دارد که مى توان گفت که از لحاظ توانایى برآورد نیازهاى خویش (یا اتّکا به ذات) به غایت کمال رسیده است. شهر اجتماعى به غایت رسیده است  ؛ چرا که خود مى تواند نیازهایش را تأمین کند. بنابراین، از نظر ارسطو، هر موجودى به حکم طبیعت و ترسیم مرامنامه طبیعى باید به سوى خودکفایى پیش رود، و در این مسیر به تکاپو بپردازد و به هر میزان به این هدف دست یابد، به کمال مطلوب نزدیکتر مى شود. و چون شهر در این مسیر به غایت رسیده است، پس خیر برین در رسیدن به چنین اجتماعى است. تا پیش از عصر رنسانس عموما دولت را امری طبیعی به شمار می آوردند نه امری صناعی. البته برخی سوفسطائیان و بویژه اپیکوریان در دوران یونانی مآبی این فکر را پیش کشیده بودند که جامعه سیاسی یا دولت تمهیدی بشری است ، اما آن ها نتوانسته بودند این فکر را به صورت یک نظریه درآورند و در یک دستگاه نظری منسجم توضیح دهند. اما بعدا در مقابل این دیدگاه هابز و جان لاک نظریه قرارداد اجتماعی را مطرح کردند که به عنوان پایه و اساس لیبرالیسم ، دولت ها را ملزم به طرفداری از اصالت فرد و صیانت از حقوق افراد در برابر تعدی و تجاوز سایرین می دانستند و هیچ مسوولیت دیگری را برای آن متصور نبودند - و این در حالی بود که از دید ارسطو وظیفه زمامداران ورود به تمامی شئونات تربیتی و رفاهی افراد هر جامعه است . -   اصحاب اصالت سودمندی که نفس وجود دولت را رساندن بیشترین نفع به بیشترین تعداد افراد انسانی دانسته و مرز قاطعی میان جامعه مدنی و دولت رسم کردند. اما ارسطو با دریافت خاصی که از پیوند اخلاق و سیاست دارد نتیجه می گیرد که غایت سیاست و مناسبات شهروندی صرف زیستن نیست، بلکه زندگی سعادتمندانه است:(( بنابراین خاستگاه همه این مناسبات دوستی است، زیرا دوستی انتخابی سنجیده برای با هم زیستن است.))

به نظر می رسد تفاوت ارسطو وهگل در خاستگاه و منشا دولت و مناسبات شهروندی است. هگل به مانند ارسطو بیان می کند که ابتدا خانواده ها به وجود آمده و از ارتباط میان آن ها اجتماع انسانی. هگل معتقد است که روابط بین افراد خانواده بر مبنی مهر و محبت ایجاد شده اما روابط افراد در جامعه مبتنی بر رقابت است. دیدیم که در فقره بالا ارسطو روابط بین افراد جامعه را بر مینی دوستی می داند. در تحلیل من ، چنین به نظر می رسد که این تفاوت ناشی از نبود مفهوم جامعه مدنی (civil society ) در تقابل با دولت (  state) در زمان ارسطو است . هگل در فلسفه سیاسی خود ، دولت را سنتز میان خانواده و جامعه مدنی می داند که آن ها را در سطحی بالاتر به یگانگی می رساند و در آن جاست که خودآگاهی عین آگاهی و آگاهی عین خود آگاهی می شود. بنا بر فرض من شاید بتوان گفت آن جا که ارسطو روابط و مناسبات دولتشهر را بر مبنای دوستی و محبت می داند، ناظر باشد بر آن دولت هگلی که در سطحی بالاتر از خانواده و جامعه مدنی قرار دارد.

ارسطو بر خلاف استاد خود ، افلاطون فیلسوفى آمانگرا و اتوپیایى بود. او در سیاست همچون مابعدالطبیعه خود، فیلسوفى واقع گرا جلوه مى کند که تمایلى به ترسیم مدینه فاضله و جامعه آرمانى ندارد، بلکه بیشتر ترجیح مى دهد تا حکومت هاى پیشین و زمان خود را مورد بررسى قرار داده، عناصر موجود در جامعه را تحلیل نماید.

در این میان و به هنگام بررسی شایستگی افراد برای اداره این اجتماعات و دولت ها ، ارسطو از بدیع‌ترین نظریه‌های افلاطون انتقاد می‌کندو بکرترین نظریه استادش را رد می‌نماید . ارسطو آن اصل معروف واندیشه بنیانی افلاطون را که می‌گوید فلاسفه باید در دنیا حکومت کنند را رد می‌کند. ارسطو نکته‌ای را که استادش درباره ماهیت وسرشت «معرفت علمی» کشف کرده است انکار نمی‌کند. حتی با آن نظر استاد که معتقد است جستجوی چنین معرفتی از وظایف خاص فیلسوفان است،مخالفتی ندارد. اما در ضمن، خواننده را به یک فرق و تفاوت اساسی متوجه می‌سازد که افلاطون از آن آگاه نبوده است : یعنی به فرق میان کاربرد نیروی عقل و برهان بشر در شئون نظری و عملی. معرفت علمی فقط درباره چیزی که ضروری وکلی یعنی شامل بر همگان باشد امکان پذیر است. از طرف دیگر، ضروریت و کلیت فقط در قلمرو طبیعت پیدا می‌شود و طبیعت به همین دلیل موضوعی مناسب برای معرفت نظری است ولی آنها را در قلمرو مسائل بشری که صحنه فعالیت عملی انسان است، نمی‌توان پیدا کرد. از این رو، معرفت علمی که امتیاز ویژه فلاسفه است،‌ گرچه اینان را به درک عمیق اصولی که حاکم بر آفرینش طبیعی است قادر می‌سازد ولی هیچ‌گونه معرفت خاص نسبت به اصولی که باید حاکم بر شیوه رفتار بشری باشد نصیبشان نمی‌کند. پس "معرفت علمی" نمی‌تواند به عنوان امتیاز خاصی، دارنده خود را شایسته حکومت بر مردمان سازد.
در هر موقعیت فردی، دانستن این مطلب که کار درست ومناسب کدام است، واز این رو داشتن قدرت رهنمایی دیگران به سوی بهترین هدفها (با نشان دادن درست‌ترین شیوه رفتار به آنها)، موضوعی است که به علم ودانش بستگی ندارد بلکه مرهون قضاوت شخص عامل است. این نوع استعداد را با تحصیل ومطالعه نمی‌توان به دست آورد بلکه برای به دست آوردنش انضباط اخلاقی، عمل، و تجربه لازم است. ارتباط فیلسوف با دنیای "مسائل عملی" نه این وظیفه را برایش ایجاد می‌کند که آن مسائل را اصلاح کند و نه الزامی برایش دارد که زندگانی خود را (طبق سر‌مشقهای پذیرفته شده در اجتماع) ادامه دهد. به عکس وظیفه او این است که تا جایی که بتواند از چنین دنیایی کناره گیرد و عزلت وگوشه‌نشینی اختیار کند.

باز می گردیم به تعاریف ارسطو از دولت ( مطابق متون و مستندات موجود ) :

در روزگار افلاطون و ارسطو و تاپیش از برآمدن اسکندر ، یونان قدیم به چند (( پولیس )) (polis ) بخش می شد ، مانند آتن و اسپارت ، که هیچ کدام از یک شهرک امروزی بزرگتر نبود و جمعیتی بیش از چند هزار تن نداشت اما از نظر سیاسی واحدی مستقل بود و جامعه و قوانینی از خود داشت . به این جهات به تازگی این واحد های سیاسی (( پولیس )) ها را در فارسی (( دولت شهر )) می نامیم .

مراد ارسطو آن است که آدمی به حکم طبیعت خویش باید در پولیس یا مدینه و تحت نظام اجتماعی و حقوقی آن به سر برد؛ همچنین در فقره معروفی از کتاب" سیاست" وی آمده است :

(( بدیهی است که مدینه  (دولت شهر) آفریده طبیعت است و انسان بالطبع حیوان سیاسی است و کسی که از روی طبع و نه صرفا به سبب تصادف بی مدینه است ، یا برتر از بشریت است یا فروتر از آن )) .

از نظر ارسطو تنها در دولتشهر است که انسان می تواند زندگی نیک به معنای کامل آن داشته باشد ، چون زندگی نیک غایت طبیعی انسان است ، دولتشهر را باید اجتماعی طبیعی نامید. در واقع ارسطو ، کودکان خردسال و فرشتگان و ددان را که نمی توانند در مناسبات شهروندی شرکت داشته باشند ، سعادتمند نمی داند. این تحلیل ارسطو به این جا می رسد که دولت یک کل انداموار یا یک موجود ارگانیک است و فرد فقط یک جزء از این کل است. این که چرا ارسطو تمایز انسان و حیوان را در اجتماعی بودن نوع بشر می داند در فقره دیگری از کتاب سیاست روشن می شود : (( خصوصیت ادمیان در قیاس با جانوران دیگر این است که فقط ایشان قادر به ادراک خوب و بد و عدل و ظلم و بقیه امورند و بهره مندی از این چیزهاست که خانواده و دولت را به وجود می آورد. )) به تعبیری می توان گفت که بهره مندی از قوه تمییز خوب وبد نیازهایی را با خود به همراه می آورد که آن نیاز ها ناچارا در اجتماع برطرف می شوند از این رو انسان طبیعتا یک موجود اجتماعی است. اساسا در یونان باستان فرد و اجتماع نمی توانستند از یکدیگر جدا شناخته شوند و این در اندیشه ارسطو هم تاثیر داشت منتها ارسطو آن را در قالب نظامی فلسفی مبتنی بر اندیشه اخلاقی به عنوان دیباچه ای بر سیاست،ریخت. ریشه این استدلال را باید در این نظر وی جستجو کرد که سیاست را دانش برین و سامانبخش و موضوع آن دانش را خیر برین می داند که موضوع علم اخلاق نیز هست. ارسطو فضیلت فرد و شهر ، و نیز خیر فردی و جمعی را از یک سنخ می داند و از ان جا که تحقق فضیلت در شهر و خیر شهروندان زیباتر و برتر از خیر فردی است ، ارسطو اخلاق را که موضوع آن فضیلت و خیر فردی است ، چونان دیباچه ای بر سیاست مورد بررسی قرار می دهد.

 

جایگاه اجتماعی افراد در دولت شهر :

ارسطو ابتدا با ذکر سه رابطه در خانواده یعنى رابطه خدایگان و بنده، رابطه همسرى و رابطه پدرى، به ذکر یک رابطه دیگر (که برخى آن را با تدبیر منزل یکى مى دانند) یعنى(فن به دست آوردن مال)، آن را عامل چهارم و بلکه مهم ترین بخش خانواده مى داند و سپس به تفصیل، پیرامون هر یک سخن مى گوید.

وى با طرح اینکه آیا بندگى خلاف طبیعت است یا نه، با ردّ نظر کسانى که بندگى را خلاف طبیعت مى دانند، از آن دفاع مى کند و بلکه آن را براى تأمین نیازمندى هاى جامعه ضرورى مى داند. او ابزارهاى کسب مال و ساز و برگ تأمین احتیاج را دو قسم مى شمارد: ابزارهاى بى جان و ابزارهاى جاندار؛ مثلا، سکّان براى کشتى رانى جزو ابزار بى جان، و دیده بان ابزار جاندار است. و آن گاه مى گوید : بدین گونه، هر خواسته در زندگى افزارى براى مقصودى خاص است. و دارایى از فراهمى افزارها پدید مى آید و بنده افزارى جاندار است و بندگان را عموماً باید افزارهایى مقدّم بر افزارهاى دیگر دانست.

هر چند برده دارى در یونان باستان و حتى دیگر مناطق این کره خالى در آن روزگار از امور مرسوم و مقبول بود و فیلسوفانى همچون افلاطون و ارسطو نیز آن را پذیرفتند و از آن دفاع کردند، اما با دقت در کلمات و عبارات ارسطو روشن مى شود که وى به بردگان همچون ابزارهاى کار نگاه مى کرد، منتها ابزارهاى زنده که ماهیت و خصلت     اصلى شان این است که از آنِ خود نیستند، بلکه از آن دیگرى اند و جزو دارایى و مایملک دیگرى قرار دارند. بندگى از نظر ارسطو چیزى است که براى بنده موافق طبیعت وى سودمند است و آدمى زادگان برخى فرمانروا و برخى فرمانبردار زاده مى شوند. فرمان دادن از یک سو، و فرمان بردن از سوى دیگر، نه تنها ضرورى، بلکه سودمند است. برخى از زندگان از همان نخستین لحظه زادن، براى فرمانروایى یا فرمان بردارى مقدّر مى شوند .

او این فرمانروایى و فرمان بردارى طبیعى را به فرمان راندن نفس بر تن آدمى تشبیه مى کند که امرى معقول و مقبول است و بلکه صلاح و مصلحت بندگان در این است، و این یک اصل کلى است که زیر دست فرمانبر زبردست باشد، و حتى طبیعت نیز در ساختار بدنى، چنین خواسته است که بندگان نیرومندتر از آزادگان باشند. پس ثابت شد که به حکم قوانین طبیعت، برخى از آدمیان آزاده و گروهى دیگر بنده اند و بندگى برایشان، هم سودمند است و هم روا.

با همه این تصریحات، به نظر مى رسد منظور ارسطو از (بندگان) همان نیروهاى کار و استخدامى است که نه تنها در همه جوامع تا به امروز بوده اند که بودنشان ضرورى و حتمى است. هر چند ارسطو این اصطلاح را تنها درباره خانواده به کار مى برد و همان گونه که ارنست بارکر مى گوید، " ارسطو بندگى را فقط در حیطه زندگى خانوادگى روا مى شمارد، نه در کارخانه ها و کشتزاره ". اما همین امر نیز دیدگاه ویژه وى را در این باره مى رساند که بنده به عنوان یک رکن اساسى در خانواده براى رشد و ترقّى اقتصاد در کسب مال و ثروت و در نهایت، رفاه و آسایش جامعه امرى ضرورى است. اما بنده نه به معناى تحقیر و توهین به عده اى از انسان هاست، که اگر به این معنا باشد، او بندگى را رد مى کند: "ولى مى توان دریافت که کسانى که خلاف این عقیده را دارند به نحوى بر حق اند؛ زیرا حقیقت آن است که اصطلاحات "بنده" و "بندگى" معانى روشنى ندارند".

به نظر وى، بنده جزئى از مالک است و از این رو، شایسته مراتب دوستى:  "بنده هم جزئى از خدایان خویش به شمار مى آید؛ بدین معنا که عضوى زنده، اما جدا از بدن اوست. از این رو، هر گاه خدایگان و بنده به حکم طبیعت سزاوار مراتب خویش باشند، میان ایشان صلاح مشترک و رابطه دوستى برقرار است ."

انواع حکومت ها از دیدگاه ارسطو :

ارسطو می گوید یا حکومت به دست یک نفر است  و یا به دست گروهی از مردم و یا به دست اکثر مردم و اگر اینها در پی صلاح مردم باشند ، حکومت از انواع درست است و اگر در پی منافع خود باشند حکومت آنها منحرف خواهد بود .

که در تقسیم بندی پیش رو سه نوع حکومت اول را حکومت خوب و سه حکومت بعد را حکومت بد می داند .

1-     اگر حکومت به دست یک تن باشد و صلاح عموم را در نظر بگیرد حکومت پادشاهی (مونارشی)  نام دارد.

2-   اگر به دست گروهی از مردم اعمال شود آریستوکراسی نام دارد شاید به این دلیل که بهترین مردمان در آن حکومت می کنند و یا شاید به این دلیل که هدف آن تامین بهترین چیزها برای کشور و افراد آن است .

3-     و اگر به دست اکثر مردم اداره شود و پروای خیر وصلاح همگان را دارد حکومت جمهور(پولیتی) نامیده می شود .

(ارسطو این نوع حکومت را آمیزه ای از الیگارشی و دموکراسی می داند . )

4-     اگر حکومت به دست یک تن باشد و فقط به فکر تامین منافع فرمانروا کشیده شود حکومت ستمگر(تورانی)  نامیده می شود .

5-     اگر حکومت به دست عده ای باشد و فقط به فکر توانگران باشد الیگارشی نامیده می شود .

6-     اگر حکومت به دست عموم باشد و فقط به فکر تهی دستان باشد حکومت دموکراسی نامیده می شود .

از انجائی که ارسطو در اخلاق فضیلت را در حد وسط می داند و توصیه می کند از افراط و تفریط در هر امری پرهیز شود ، در سیاست می گوید مردم جامعه به سه طبقه تقسیم می شوند یک طبقه ثروتمند، اشراف زاده و نیرو مند هستند که به استکبار و شرارت بسیار می گرایند و یک طبقه دیگر تهیدست هستند وبه آزار رسانی و نابکاری روی می آورند و سر انجام ارسطو به این نتیجه می رسد که بهترین جامعه مشترک سیاسی آن است که  طبقه متوسط برآن فرمانروایی کنند ، و این طبقه در آن بیشتر و نیرومند تر از دو طبقه دیگر باشند.

"در هر کشور مردم به سه گروه اند : آنانکه بسیار توانگرند ، آنانکه بسیار فقیرند و آنانکه میان این دو گروه اند چون ثابت شد که بهترین هر چیز در میانه یا میانگین آن است نا گزیر باید پذیرفت که بهترین میزان بهره مندی از مواهب دارایی نیز در اندازه نگهداشتن است. زیرا آنکه به اندازه مال می اتدوزد گوش به فرمان خرد دارد؛ و حال انکه کسی که به افراط از زیبایی یا نیرو یا تبار بلند و یا دارایی بهره برد ، یا انکه بر عکس ، بیرون از اندازه فقیر یا ناتوان یا فرو دست باشد، فرمان خرد را به دشواری می پذیرد .

جامعه سیاسی بی گمان باید تا حد ممکن از افراد برابر و همانند پدید آید و این همانندی را فقط در میان افراد طبقة متوسط می توان یافت . پس ناچار آن حکومتی را باید از همه بهتر دانست که از افراد همانند و برابر فراهم آمده باشد.مردم طبقه متوسط همیشه زندگی مطمئن تری از دیگران دارند، زیرا نه مانند تهیدستان چشم طمع به مال دیگریمی دوزند و نه دیگران به مال ایشان آرزومندند ؛ و چون نه بد خواه دیگرانند و نه دیگران بد خواه ایشان ، ایمن از هر گزندی زیست می کنند."

شکل مطلوب نظری و عملی حکومت در نظر ارسطو :

نقد حکومت هاى فاسد و تعریف حکومت های صالح :

قبل از آن که ببینیم ، شکل مطلوب نظری و عملی حکومت در نظر ارسطو چیست، باید بدانیم که معیار وی در دسته بندی حکومتها نه بر اساس صورت آن ها بلکه بر پایه مضمون آن هاست. اما این به چه معناست؟ این جا ارسطو ضابطه ای که در بازشناختن نظام های سیاسی درست از منحرف وارد می کند ، مفهوم بنیادین (( مصلحت عمومی )) است. وی می گوید :

(( پس روشن است که نظام هایی که به مصلحت عمومی نظر دارند، با توجه به عدالت در معنای مطلق آن ، نظام هایی درست ، نظام هایی که تنها به نفع فرمانراوایان نظر دارند، نظام هایی نادرست اند، یعنی نظام هایی که از نظام های درست انحراف پیدا کرده اند : این نظام های سیاسی ، نظام هایی خودکامه اند، در حالی که شهر ، اجتماع آزاد مردان است.)) البته ارسطو به مانند افلاطون طرحی از یک دولت آرمانی ارائه میدهد اما به دلیل آن که وی سیاست را به شکلی عینی و تجربی مطالعه می کرده - برخلاف افلاطون- خود به این امر واقف بود که چنین حکومتی پتانسیل عملی شدن ندارد.
در نظر وی کمال مطلوب این است که یک مرد به قدری از یکایک شهروندان و در میان توده مردم برتر و بالاتر باشد که شهریار یا حاکم طبیعی باشد. اما بلافاصله بیان می کند که چنین مردی به واقع وجود ندارد و بعد از آن وی از حکومت آریستوکراسی یا حکومت اشراف که پایین تر از حکومت پادشاهی قرار دارد صحبت می کند منتها باز هم از نگر وی چنین حکومتی که لازمه آن فضیلت مند بودن اکثریت مردم است ، امکان عملی شدن ندارد و در نهایت وی با در نظر گرفتن شرط عملی بودن از یک حکومتی صحبت می کند که به یک تعبیری حد وسط حکومت الیگارشی ( حکومت توانگران ) و حکومت دموکراسی است.
همان طور که قبلا گفتم ارسطو ، اخلاق را چنان دیباچه ای بر سیاست می داند و اتفاقا از کتاب اخلاق نیکوماخوسی هم به نتیجه بالا می رسد. چون به نظر ارسطو شیوه مطلوب در زندگی فردی پیروی از قاعده حد وسط است، در شیوه زندگی جمعی نیز شیوه مطلوب همین است. و از این جاست که می توان فهمید چرا ارسطو جامعه ای را که تعداد افراد طبقه متوسط آن از افراد ثروتمند و فقیر بیشتر است ، پایدار تر و با دوام تر می داند. بنا بر این ارسطو از یک حکومت شبه جمهوری یا پولیتی در عرصه عملی حمایت می کند که در آن : (( طبیعتا یک گروه نظامی و جنگی وجود داردکه به نوبت قادر به اطاعت کردن و حکومت کردن به وسیله قانونی است که کارها و مشاغلشهروندان ثروتمندو مرفه را بر طبق لیاقت و استحقاقشان معین می کند. ))

حکومت هاى فاسد ارسطویى به سبب انحراف حکومت صالح از راه راست به وجود مى آیند. حکومت پادشاهى در صورت انحراف، به حکومت (ستمگر) و آریستوکراسى به (الیگارشی) و جمهورى (پولیتى) به (دموکراسی)مبدّل مى شود.

فرد اگر به نفع همه اجتماع و صلاح جامعه حرکت نمود و دغدغه او نجات مردم بود و از خصوصیات حاکمیت برخوردار، آن حکومت، مطلوب است و چنانچه همین فرد تنها به راه تأمین منافع و فرمانروایى خود کشیده شد و مصالح مردمان را زیر پا گذاشت آن گاه حکومتش ستمگرانه خواهد شد. و اگر گروهى از برگزیدگان و برجسته گان به جاى صلاح اجتماع، فقط به صلاح توانگران اعمال قدرت کند، در اینجا حکومت به (الیگارشی) یعنى حکومت ثروتمندان و استثمارگران تبدیل مى شود که با نفوذ خود بر جمع ثروت و سوء استفاده از قدرت مى پردازند. و چنانچه حکومتى که توسط اکثر مردم تهى دست اداره مى شود، خیر همه اجتماع را در نظر نگیرد، آن حکومت تبدیل به دموکراسى خواهد شد و نامطلوب خواهد بود.

ارسطو از (دموکراسى) به بیان هاى گوناگون نام مى برد، اما در کتاب چهارم، تعریف واضح ترى از آن ارائه مى دهد. او دموکراسى را حکومت اکثریت مردم نمى داند، بلکه خصوصیت اصلى دموکراسى را حاکمیت مردان آزاد و تهى دست مى داند؛ یعنى غیر بردگان و در عین حال تهیدستان. براى مثال، در جامعه اى که 1300 نفر جمعیت دارد چنانچه 1000نفر (توانگر) به حکومت برسند و 300 نفر که ثروتى ندارند ولى در عین حال آزاده اند و از هر نظر نیز برابر آنان باشند، اما محروم از حکومت، این حکومت دموکراسى نیست. پس دموکراسى حکومتى است که در آن آزادمردان فرمان برانند.از این رو، در نظر ارسطو، ماهیت دموکراسى نه صرفاً به اکثریت است، نه به تهیدستى، بلکه به آزادمردى و تهى دستى است، هرچند اکثریت نیز نباشند، اگرچه عادتاً آزادمردان و تهى دستان در جامعه از نظر تعداد بسیارند. «این از روى تصادف است که در دموکراسى طبقه حاکم عده بیشترى از مردم را دربرمى گیرد و در الیگارشى عده کمترى ؛ چرا که عادتاً آزادمردان بیشتر از توان گران اند . " اگر اکثریت حاکم از توانگران باشند و البته در پى منافع خود، آن حکومت الیگارشى خواهد بود". پس هرگاه فرمانروایان از برکت ثروت خویش به قدرت رسیده باشند، خواه شماره شان کم باشد و خواه بسیار، باید حکومت ایشان را الیگارشى نامید.

ویژگى اصلى الیگارشى داشتن چیزى است که دیگران از آن محرومند، هرچند غیر ثروت باشد: "اگر در کشورى منصب هر کس را از روى قدش معیّن کنید، آنچنان که به گفته برخى از نویسندگان در مى کنند، یا زیبایى معیار مرتبه سیاسى باشد، حکومت آن را باید الیگارشى دانست؛ زیرا بالاى بلند و زیبایى از آن همه نیست."

از سوى دیگر، چنانچه آزاد مردان در اقلّیت نیز حکومت را از آن خود سازند، دموکراسى تحقق نخواهد یافت. پس معیار، هم اکثریت است و هم آزادمرد بودن. و چنانچه اکثریت ثروتمندان باشند و به حکومت برسند، دموکراسى تحقق نمى یابد.

ارسطو پس از اینکه دموکراسى را به پنج نوع تقسیم مى کند بزرگ ترین عیب دموکراسى هایى را که مطیع قانون باشند مردم فریبى (دماگوجیا) مى داند. هر جا قانون سستى پذیرد، مردم فریبان فرمانروا مى شوند. پس عوام خود حکم ستمگرى یکتا پیدا مى کنند؛ زیرا نه یکان یکان، بلکه به اجماع فرمان مى رانند. نمى دانیم که هومر درباره کدام یک از انواع دموکراسى گفته است که "نشاید که جمع سرورى کند."

در اینجا ارسطو در ردّ دموکراسى و تبدیل آن به استبداد اکثریت، موضعى مشابه و بلکه متأثر از استاد خود، افلاطون، گرفته است، بخصوص آنجا که به لزوم، تخصص و به نوعى برخوردارى از حکمت را براى زمامداران لازم مى شمارد: " از یک سو، مى توان گفت که واگذارى مناصب عالى به توده مردم کارى خطرناک است؛ زیرا نادانى و بى انصافى ایشان مایه زیان کارى و بیداد مى شود."

ارسطو بین دموکراسى و جمهورى تفکیک قایل شده است. وى جمهورى را آمیزه اى از دموکراسى و الیگارشى مى شمارد؛ زیرا معیار الیگارشى توانگرى است، در حالى که معیار دموکراسى آزاده تبارى است. و تربیت و تبار، بیشتر میان توانگران مى باشد.

ارسطو در دفاع مشروط خود از دموکراسى، به آن چیزى استناد مى کند که امروزه بدان )عقل جمعى) مى گویند.

عقل جمعى ، چنانچه در دموکراسى محقق شود ضریب خطا و انحراف را کاهش مى دهد. و این چیزى است که امروزه نیز یکى از دلایل حمایت از دموکراسى ذکر مى شود" . در میان همه شکل هاى حکومت، دموکراسى تنها شکلى است که بیش از همه احتمال مى رود که در درازمدت به خط مشى خردمندانه بینجامد".و این سخنى است که ارسطو بدان تصریح مى کند : "افراد چون گرد هم مى آیند، فضیلت و خرد خود را بر یکدیگر مى افزایند و به انسان واحدى همانند مى شوند که دست ها و پاها و حواس بى شمار دارند، اما از حال اخلاقى و عقلى ایشان شخصیتى یگانه پیدا آمده باشد."

ارسطو با تقسیم دموکراسى به پنج نوع، بهترین نوع دموکراسى را آن مى داند که از سه امر برخوردار باشد:

1-     انتخاب فرمانروایان ؛

2-    بازخواست از ایشان ؛

3-    دادرسى.

اما در ادامه، به نکته اى اشاره مى کند که بازگشت به افلاطون را نشان مى دهد و آن اینکه با بیان دو معیار براى انتخاب فرمانروایان یعنى ثروت و شایستگى، او شایستگى را ترجیح مى دهد؛ چرا که «چنین حکومتى بى گمان فرجامى نیک دارد؛ زیرا صاحبان مناصب در آن از میان بهترین افراد، به رأى و رضایت مردم برگزیده مى شوند که به آنان رشک نمىورزند و هیچ کینه اى از آنان به دل نمى گیرند. (مردم نیک سرشت و گران مایه و نیز) اعیان از این حکومت خرسند خواهند بود؛ زیرا از یک سو، سرنوشت ایشان رابه دست افرادى فرودست تر از ایشان نمى سپرد و از سوى دیگر، اگر نوبت فرمانروایى ایشان فرا رسد، چون مردم حق بازخواست دارند، بیم نادرستى و بیدادگرى ایشان در میان نخواهد بود.

هرچند عقاید ارسطو درباره دموکراسى در مواضع گوناگون کتاب سیاست با فراز و نشیب هایى ذکر شده (و این بدان دلیل است که اساساً ارسطو کتاب سیاست را در یک زمان خاص و با ترتیب خاص منطقى ننوشته، بلکه به گفته برخى محققان، بخش ها و یا کتاب هاى گوناگون آن را با فواصل زمانى زیاد نوشته و ترتیب آن ها نیز به شکل امروزى نبوده است.

و یا به گفته برخى نویسندگان، این اقتضاى روش اوست که یک رشته عقاید گوناگون و متضاد را که درباره موضوعى متنازعٌ فیه ابزار شده، ذکر مى کند و پس از آزمایش و بررسى آن ها، بدون اینکه به نحوى خود را متعهد سازد و یکى از آن عقاید را بى قید و شرط بپذیرد، مطلب را به پایان مى برد.

اما در مجموع، مى توان گفت: او میانه خوبى با دموکراسى نداشته است و آن را در شمار حکومت هاى نامطلوب از نظر خودش ذکر مى کند.

ساختار نظام سیاسی یا جامعه آرمانی ارسطو چیست؟

1- دولت شهر باید به اندازة کافی از نظر جمعیت  بزرگ باشد تابتواند قائم به خود باشد البته نه چنان بزرگ که نظم و حکومت خوب غیر عملی گردد .

 2- از نظر وسعت هم دولت شهر باید به اندازه ای باشد که نیاز های دولت شهر را بر آورده کند.  

3- شهروندان . کارگران ، کشاورزان و افزارمندان ضروری اند اما آنان از حقوق شهروندی بر خور دار نخواهند بود فقط طبق رزمندگان شهر وند خواهند بود اینان در جوانی جنگاور و در میانسالی حاکم یا قاضی و در پیری کاهن خواهند بود.

وظایف دولت از نگاه ارسطویی :

1- تامین خوراک

2- ایجاد فنون و صنایع

3- تهیه سلاح

4- ایجاد درامد مالی کافی برای تامین نیاز های داخلی و جنگ

5 – توجه به امور دینی که شغل روحانیون است

6- تامین قضات برای منافع مشترک و عدالت میان انسانها با یکدیگر .

 هر یک از این مشاغل و وظایف باید ویژة یک طبقه باشد . این طبقات به ترتیب عبارتند از کشاورزان ، صنعتگران ، جنگاوران، ثروتمندان ، روحانیان و قضات .

●●●

جمع بندی :

ارسطو را می توان فیلسوفی واقع گرا در مقایسه با فلاسفه هم عصر خویش و حتی قرون بعد به حساب آورد که این مهم ناشی از تجربیات عینی او از مسافرت ها و دریافت یک دید رئالیستی از اوضاع و تحولات جاری در دول مختلف است و این مهم تا آنجا پیش می رود که حتی 20 قرن بعد از حیاتش نیز می توان بر مبانی تعریف شده توسط او استناد نموده و آن را ستود ؛ اصولی که هنوز بنیان برقراری حکومت ها در عصر حاضر نیز هست .

                                                                                                                               

    رضا منصورنیا – اردی بهشت 1394

 پی نوشت ها :

  •  اسوالد اشپینگلر، فلسفه سیاست، انتشارات و ارشاد اسلامى، 1369.
  •  نگارنده، فلسفه سیاسى افلاطون، مجله معرفت، ش 22.
  • مایکل ب فاستر، خداوندان اندیشه سیاسى، ترجمه جواد شیخ الاسلامى، چ دوم، تهران، امیرکبیر، 1361.
  • لئواشتراوس، فلسفه سیاسى، ترجمه فرهنگ رجایى، علمى فرهنگى، 1373.
  • هگل، عقل در تاریخ، ترجمه حمید عنایت، دانشگاه صنعتى، 1356.
  • ر.ک: سیدعلى محمودى، عدالت آزادى، مؤسسه فرهنگى اندیشه معاصر، 1376.
  • ارسطو، سیاست، ترجمه حمید عنایت، چاپخانه سپهر، چ چهام، 1364.
  • سیدمهدى الوانى، مدیریت عمومى، چ پانزدهم، نشرنى، 1379.
  • کاپلستون، تاریخ فلسفه، ترجمه جلال الدین مجتبوى، چ دوم، تهران، سروش، 1368، ج 1.
  • کارل کوهن، دموکراسى، ترجمه فریبرز مجیدى، انتشارات خوارزمى، 1373.
  • جدال قدیم و جدید/ سید جواد طباطبایی.
  • زوال اندیشه سیاسی در ایران/ سید جواد طباطبایی .
  •  تاریخ اندیشه سیاسی در غرب/ ج دوم/ کمال پولادی .
  •  سیاست .
  • کاپلستون/ ج یکم .
  • زوال اندیشه سیاسی در ایران .
  •  تاریخ فلسفه غرب/ برتراند راسل .

 

 

 

  • رضا منصورنیا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی